۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

نمیدونم روز ملی خلیج فارس کی بود دقیقا.دیروز،پریروز یا اصلا شاید هم همین امروزه.به هرحال خیلی وقته توی دانشگاه با تیترهای مختلفی در مورد این موضوع روبرو میشم که همیشه اونقدر عجله دارم که وقت نمی کنم درست و حسابی بخونمشون.جایی فراخوان عکس بود به این مناسبت، جایی پارچه نویسی به گمانم و جایی همایش و ازین چرت و پرتها.
در هر صورت برای من هیچ فرقی نمی کنه که خلیج فارس باشه یا عربی یا هر کوفت دیگه.فقط اینو میخوام بگم که توی 4سال اخیر مقادیر معتنابهی از وقت و انرژی من صرف سفر دریایی با اتوبوسهای زهواردر رفته می شده است.هفته ای 2 یا 3 بار می چپیدیم توی صندلی های چرمی پاره پوره ی اتوبوس و حجم غلیظی از دود بنزین رو نوش جان می کردیم و گاهی دریا اونقدر طوفانی بود که همون لحظه فکر می کردیم دیگه آخر عمرمونه و گاهی دریا اونقدر خواهر بود که دلت می خواست هیچوقت به اسکله نرسه.جلیقه های چرک و کثیف نارنجی رنگ اتوبوس هم همیشه کنارم بود و من 1 بار هم نشد که اونو بپوشم حتی اگه دریا طوفانی بود.
یادمه یک بار داشتم برای امتحان همون روزم می رفتم بندرعباس و سراسر تشویش و استرس بودم از اینکه مبادا اسکله تعطیل باشه و نرسم به امتحانم.هوا بشدت طوفان بود و این روزها بدلیل شکستن یک اتوبوس از همین فکستنی ها وسط دریا، تا یکم طوفان می شد اسکله را می بستند و من تقریبا مطمین بودم که کارم ساخته است. این درس پیش نیاز رو پاس نخواهم شد و میفته واسه ترم بعد و ترم بعد ارایه نخواهد شد و من قششششنگ یک ترم آزگار عقب خواهم افتاد.با این حال محض خاطر وجدانم هم که شده رفتم تا پای اسکله که با چشم خودم ببینم که تعطیل شده و اونوقت به بخت و اقبال مزخرف خودم نفرین کنم.
رفتم اسکله و در کمال ناباوری دیدم که بلیط می فروشند و همه دارن میرن به سمت قایقها و اتوبوسها.من هم خریدم و رفتم و به اولین چیزی که نگاه کردم دریا بود که مگر چقدر موج بود که اسکله باز بود؟
نمیدونم چند بار تا حالا این اتفاق نادر پیش اومده ولی همه می گفتند که گاهی پیش میاد.دریا صاف صاف بود.مثل یک تکه نان.به طرز افراطی ای صاف بود طوری که من وسطش تونستم درس هم بخونم!بر خلاف بادی که در حال وزش بود و درختها رو از جا می خواست در بیاره.
خیلی کیفور شدم.در واقع این خلیج حالا یا فارس یا عرب بهم حال اساسی داده بود و من تا ابد متشکرش بودم.روزی دوستی بهم گفته بود که پدرم گفته نگاه کردن به دریا ثواب داره.اون موقع بهش خندیدم و گفتم که باور نمی کنم خدا اینقدر مفت و مجانی ثوابهاش رو پخش کنه بین بندگانش اونم کسایی که خلیج نشین هستند.پس بقیه که سر مرز زندگی نمی کنن چه گناهی کردن؟
هنوز هم باور ندارم که این حرف بابای دوستم صحت داشته باشه ولی یه چیز رو می دونم.اون موج مثبتی که همه میگن، توی امواج خلیج فارس یا عرب بیداد می کنه!!!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

جزیره ی شاتر


فیلمهای کمی وجود دارند که بیننده را تا پایان قصه دچار این تردید کند که آیا حدس اول درست است یا حدس دوم.
تقریبا تا دقیقه های آخر فیلم، بیننده دوست ندارد که باور کند شخصیت ضدقهرمان با آن چهره ی ناشیرینش(دکتر کاولی) دیگر ضدفهرمان نیست و تمام آن داستانی که دنبال می کرده توهمی بیش نبوده.تدی یک بیمار توهمی است و تا بحال هر چه دیده ایم از دریچه ی چشم اوست و واقعیت چیز دیگریست.سکانس آخر فیلم، بیننده را بطور کل میبرد روی خط دیگر و این تکنیک بی نظیر است که کف مرا بریده و مثل بختک روی مغزم سنگینی می کند.
فیلم انصافا خیلی عالی و هنرمندانه به اعماق روان قهرمان نقب زده و جدای از فضای سیاسی داستان و بازی زیبای دی کاپریو و ساخت زیبای فیلم و کارگردانی عالی اش، وجه روانکاوانه ی آن بسیار قابل مطالعه است.

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

کابوس نفرت انگیز

چند روزیست که بندر عباس دچار یک کابوس شده.کابوسی بسیار نفرت انگیزتر از گرما!کابوس طوفان.سخت و غلیظ و بی رحم.فکر نمی کنم با هیچیک از بلاهای طبیعی قابل مقایسه باشد از اینرو که نه تو را کاملا از کار و زندگی می اندازد و نه می گذارد بطور عادی به کار و زندگیت برسی.تو با این ذهنیت عالی که روز خوبی را آغاز کرده ای از خانه بیرون می روی برای کسب معاش یا علم یا براوردن نیازهایت.همه چیز عالیست اما همین که ظهر میرسد،طوفان هم مشتعل می شود.هر دقیقه شدیدتر از دقیقه ی پیش و گویی که ایزدان باد مرده اند و کسی نیست که این پست ارزشمند را رهبری کند.و یا دستکم کسی هست ولی لایق نیست.
در محوطه ی دانشگاه،دانشجویان اعم از دختر و پسر،بصورت اریب راه می روند.صدای پیچیدن باد در مقنعه ی دختران دیگر خیلی سرسام آور است.باد چنان لای درخت ها و شاخه های نخل زوزه می کشد که انگار گرگیست که می خواهد بی گناهیش را ثابت کند و یا زندگی می خواهد شر و شورش را به رخ بکشد.
همه چیز نشان دهنده ی یک روز کاملا غیر عادیست.روزی که پیاده روها خلوت تر از همیشه اند . اسکله ها تعطیلند و بازارها خالی از مشتری و گویی که ساکنان شهر را جذامی چیزی گرفته باشد.
این روزها تمام شهر را غبار گرفته.غبار حتی به زیرزمین ها و کشوها و پستوها و لای کتابها و ظرفها و درون ریه ها و چشمها و داخل پیپ ها و همه جا و همه جا رخنه کرده و هیچکس نمی داند کی شهر از این کابوس سیاه رهایی می یابد؟

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه


زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

My Birthday

بلای 22 سالگی آخر گریبان ما را هم گرفت!

هیچ روزی بهتر از روز تولد آدم نیست.نه به این دلیل که در یک چنین روزی تو پا به دنیایی سراسر گند و کثافت گذاشته ای!نه!

فقط به این خاطر که یک ایستگاه نزدیکتر شده ای

به پایان این سقوط!

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

یه دیواره، یه دیواره، یه دیواااااااااااااااااااااااره


1-دیوار بلندی است دورتا دور این دنیا.دیواری کلفت و غلیظ و ستبر!دیواری بی روزن.دیواری بی انتها.همیشه این دیوار پابرجاست.تا بوده،بوده و تا هست نیز خواهد بود.آنسوی دیوار دنیایی دیگر است.خداوند فرشتگان را امر فرمود به برپایی دیوار تا نبیند بشر جوی هایی روان و حوریانی فراخ چشم و سفیدرو و باغها و مشروبات و ماکولات و ...


2-دیواری است دورتا دور این مرز.دیواری بس بلند و بس طویل.تا بوده نبوده است و تا هست نیز نخواهد بود.پیر امر فرمود به مزدوران که بنا کنید دیواری اطراف این دشت .دیواری که از آن بالا هیچ توپی نیفتد این سو و هیچ نسیمی نوزد این سو و هیچ نوری و هیچ صدایی و هیچ دروازه ای و ...
دیواری که هیچ جوانی نبیند برهنه زنی را و هیچ گدایی نبیند شاهزاده ای را و هیچ گمراهی راهی را و هیچ هشیاری بیراهه ای را.
اما همیشه نسیمی هست از آنسوتر که قلقلک دهد کنجکاوی مان را.و آنچنان شیرین است این نسیم که آدم هوس میکند فرهادی شود و با چکش بیفتد به جان این دیوار.و آخر و عاقبت این فرهادها را از حکیم گنجه بپرسید و از...


3-دیواری است دورتا دور هر انسان.دیواری که بلندی،ضخامت و استحکامش به اندازه ی تنهایی هرکس است.سازنده ی دیوار هرکس خود آنکس است و فرهادش نیز خود و دیوارنویسش خود و خشت خشتش خود و مته و چکشش نیز خود.دیواری که فرار نکرده ایم ازش و همیشه هست و خواهد بود.گاهی به وسعت دیوار خداست و گاهی هم به اندازه ی یک پنجره!

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

امان از این کلک خیال انگیز

عزم کرده بودم بعد از فراغت از درس اولین کاری که می کنم مشق خط باشد.و مشق خط برای خطاط مبتدی چون من بعد از 4ماه چیزی است در مایه های آب خوردن با چنگال!
رفتم سراغ جاقلمی چرمی ام که توی کشو خاک می خورد و قلم دزفولی جگری خیزرانی که مرکب روی نوکش خشک شده بود را در آوردم و با کاتر مرکب های خشکش را تراشیدم.رفتم سراغ دواتم و باز کردم درش را و آماده شدم برای شنیدن بوی ترش مرکب که انگار خلق شده بود تنها برای اینکه از سوراخهای بینی من بالا رود و لم بدهد روی مغزم و وقتی که با مقدار قابل توجهی کپک روبرو شدم،ناخودآگاه غضلات صورتم جنبید به جای لذت بردن از عطرش!
فی الفور لیقه و مرکب و آب جوش دیگری ترکیب کردم و نشستم پشت میز.کاغذ گلاسه و زیردستی چرمی و آهنگ "یاد ایام" شجریان را فراهم کردم و قصد کردم یک "ب"ی کشیده ی 11 نقطه ای بنویسم و آماده شدم برای شنیدن خرت خرت قلم روی کاغذ که انگار خلق شده باشد تنها برای اینکه از پرده گوش من عبور کند و دراز بکشد روی مغزم.وقتی قلم را با دست لرزان کشیدم روی کاغذ و سیر صعودی قلمم تبدیل شد به سیر نزولی و من از صدای گوشخراشش عضلات صورتم جنبید...دیگر فهمیدم که خارج از دنیای درس هیچ چیز و هیچ چیز وجود ندارد حتی مشق خط!
و تنها صدای شجریان ماند که می گفت:

هرکو نکتد فهمی زین کلک خیال انگیر/نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد